|
تـــــوئی کـــــه نـــــمی شنـــاختمت... | ||
|
همه چيز "زيادي اش" دل را مي زند . زياد دوستت داشتم ! [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 0:30 ] [ وصال ]
*انرژي مثبتي كه ازت مي گرفتم سراسر منفي شده... *دلم مي خواد برم يه دكتر...يه دكتر كه هيجي بهش نگم...نگاهش كنم...از نگاهم بفهمه چي تو وجودمه...بعد...بگه...درماني براش دارم و كتابش رو باز كنه و دنبال يه نسخه برام باشه... *دلم يه دنيا هيجان مي خواد...از كي...از كجا...زندگيم از هيجان خالي شد؟!!... *مجبور شدم اسمت رو از يكي از پسورد ها بردارم...حالا حس خوبي به اون چيز ندارم...طبق عادت اسمت رو مي زنم و با يه چيز برخورد مي كنم...گذرواژه اشتباه است... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 1:16 ] [ وصال ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||